<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>Dance me on and on</title>
<link>http://mahdoone.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 13 Oct 2009 05:29:01 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>32</title>
<link>http://mahdoone.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;خاطرات ز ا ی م ا ن - قسمت دوم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از بیمارستان مهر اومدم بیرون و به همه زنگ زدم. به دوستم ساناز که یه پسر دسته گل داره گفتم خیال نکنی دخترم رو می دم به پسرتا!!! و و و &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینو یادم رفت بگم که تا این مرحله فقط یک بار توسط دکتر ص ویزیت شده بودم اونم توی خود بیمارستان صارم بود و آدرس مطبشون رو گرفته بودم چون خلوت تر بود و من راحتتر بودم. و با اینکه می خواستم تا پایان ح ا م ل گ ی تحت نظر هر دو دکتر باشم اما خب با کار سنگینی که من دارم (بهتره بگم داشتم، فعلن که خانه نشینم) و کارای سیسمونی و نظافت خونه، اجازه و وقت این کار رو بهم نداد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا اواخر نظر من و خانم دکتر روی طبیعی بود اما ۲۲ دی رفتم برای س و ن و و با اتفاق عجیبی روبرو شدم! متخصص س و ن و تا جنین رو دید گفت این که ۳-۴ روز دیگه به دنیا میاد! وحشت کرد و نیم خیز شدم و گفتم امکان نداره، من تازه هفته ۳۳ هستم!!!!! (وحشت کردم چون هنوز اتاق راشا کامل چیده نشده بود، حتا تخت و کمدش رو قرار بود ۲-۳ روز دیگه بیارن) &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جواب س و ن و چند تا سن مختلف برای جنین تشخیص داد! بر طبق سن و آخرین تاریخ پ.. ۳۳ هفته و ۵ روز. بر اساس دور سر ۳۹ هفته و ۱ روز!!!!!!! سه تا سن دیگه هم داشتیم ۳۴ هفته و ۶ روز، ۳۶ هفته و ۱ روز و ۳۵ هفته و ۱ روز!!!!!!!!!!!!!!!!!!! برای ما خیلی عجیب و ترسناک بود مخصوصن دور سر جنین، اما برای دکترا نه، ظاهرن اتفاق شایعی بود. اونقدر من و بهادر ترسیده بودیم که دکتر فاصله ی دو نیم کره ی مغز رو اندازه گرفت و گفت طبیعیه و در نهایت گفت مبنای تعیین سن در این سن جنین طول استخوان ران هستش که مال جنین ما ۳۶ هفته و ۱ روز بود. دکتر گفت به خاطر اینکه دور سر بچه بزرگه به احتمال خیلی زیاد باید س ز ا ر ی ن بشی و این من رو خیلی ناراحت کرد. اونقدر این تغییر برنامه بهم استرس وارد کرد که با صحبتایی که کردیم به این نتیجه رسیدیم که بهترین کار اینه که تا هفته ی آخر صبر نکنیم تا ببینیم می شه یا نمی شه و در نهایت ۱۷ بهمن که یه روز پنج شمبه بود تاریخ س ز ا ر ی ن تعیین شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و نظر دکتر این بود که به جای صارم بریم بیمارستان پیامبران. یعنی کادر و امکانات اتاق عمل پیامبران هم به شدت مورد تأیید دکتر بود و فقط به لحاظ هزینه برای ما بهتر بود. چون پیشنهاد رو خود دکتر داده بود ما هم اعتماد کردیم و قبول کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من تا ۲۹ دی یعنی ۱۸ روز قبل از تولد راشا سرکار رفتم و دکتر که تا اون موقع مرتب می گفت بهتره دیگه نری دیگه به صدا دراومد و گفت مگه چند بار می خوای بچه دار بشی؟ و نامه استراحت مطلق من رو نوشت و من رسمن از ۳۰ ام نرفتم شرکت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جریان بیمارستان یه کم طولانیه، می ذارم برای پست بعد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه دارد...  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 05:29:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahdoone&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>mahdoone</dc:creator>
<guid>http://mahdoone.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>31</title>
<link>http://mahdoone.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>خاطرات ز ا ی م ا ن - قسمت اول:
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دی ماه سال ۸۶ یادتونه یه دو سه روزی برف شدید اومد و تهران تعطیل شد؟ حتا جاده ها هم بسته شد علی الخصوص اتوبان قزوین. اون موقع من به ح ا م ل ه بودنم مشکوک شدم. بهادر هم چندین روز بود که مأموریت بود. ب ی ب ی چ ک  هم جوابش منفی بود اما اعتماد نکردم و توی اون برف و یخبندون با ترس و لرز از خونه در اومدم و رفتم آزمایشگاه... جواب منفی بود. چند روزی حالم بد بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گذشت تا اوایل سال ۸۷...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲ ماهی بود خیلی دست و پام ورم می کرد! آزمایشی که داده بودم گفت که رماتیسم دارم!!! اما قرار شد اول برای بیماری دیگه ای (ع ف و ن ت ا د ر ا ر ی) دارو بده و اگه خوب نشدم بیمارستان بستری بشم برای کنترل رماتیسم. من هم دارو ها رو مصرف کردم و مجددن آزمایش دادم. پنج شمبه سی خرداد منزل مادر شوهرم بودیم. زن دائی بهادر بهم گفتن نازنین ورم دست و پات خوب شد؟ و وقتی گفتم نه گفتن نکنه ح ا م ل ه ای؟ دیدی خانمای ح... ورم می کنن؟ خندیدم و گفتم نه خاله خوشحال نشین خبری نیست اگه ح... بودم که حالا خودم هیچی اما دکتر فوق تخصص باید توی این دو ماه می فهمید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روز شمبه بردم جواب آزمایش رو نشون دکترم دادم. گفتن خوشبختانه رماتیسم نبوده و با داروهای عفونت ... نتیجه ی آزمایش نرمال شده. اما دست و پای من هنوز هم ورم داشت! باز به مدت کم همون دارو رو تکرار کردن. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی اومدم سوار تاکسی بشم یه آن یاد حرف زن دائی افتادم و یه چیزی انگار تو دلم تکون خورد! سر راه دو تا ب ی ب ی چ ک گرفتم و رفتم خونه. دیگه تا لباس عوض کردم تندی دویدم و امتحانش کردم و در کمال ناباوری دو تا خط کاملن واضح شکل گرفت! برای من که دیوانه وار بچه دوست دارم و دلم می خواست بچه داشته باشم واقعن در تعریف نمی گنجه که اون موقع چه حالی داشتم! یعنی قلبم از شدت تپش داشت از جاش در میومد! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دویدم بیرون و نوار رو به بهادر نشون دادم. که در &lt;A href=&quot;http://mahdoone.blogfa.com/post-99.aspx&quot; target=_blank&gt;این پست&lt;/A&gt; قبلن راجع بهش نوشته بودم. یه ساعت بعد دوباره چک کردم بازم دو تا خط پررنگ و تا خود صبح بین خواب و بیداری بودم و صبح فرداش آزمایش و عصر جواب مثبت و خوشحالی زاید الوصف من و بهادر و خانواده ها (نه اینکه اونها خیلی به فکر بچه باشن ها اما از خوشحالی من همه خوشحال بودن، همه ی اونایی که من رو می شناختن می دونستن در پوست خودم نمی گنجم)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با مراجعه به دکتر مشخص شد که در هفته ی پنجم هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا ماه پنجم تحت نظر دکتری بودم که یکی دو سالی بود که بیمارش بودم اما دلم می خواست طبیعی بچه ام رو به دنیا بیارم و این آقای دکتر فقط س ز ا ر ی ن می کرد. کلی تحقیق کردم تا فهمیدم بیمارستان صارم اجازه ی حضور پدر رو می دن بعدم کلی تحقیق کردم تا بهترین دکتر اونجا رو پیدا کنم. &quot;خانم دکتر آزیتا صفار زاده&quot; *&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیگه همه ی مراحل یکی یکی طی شد و من خوشحال و راضی مشغول کار و جمع و جور کردن سیسمونی. روزی رو که رفتم بیمارستان مهر پیش خانم الماسی * برای س و ن و هیچ وقت یادم نمی ره. دوشمبه بیست و پنجم شهریور و من ساعت دو باید بیمارستان می بودم. ماه رمضون بود، بهادر لحظه ی آخر براش کار مهمی پیش اومد و من دیگه به کسی دسترسی نداشتم و مجبور شدم تنها برم. وقتی خانم الماسی گفت خبببببببب این جوجه خانم حالش چطوره دنیای من همون مونیتور کوچیکی بود که بالای سرم بود و اون خطوط و حجم سیاه و سفید. یکی یکی انگشتاش رو برای شمرد و قربون صدقه ی یکی یکی انگشتاش و مشت دستش رفتم. دست چپش رو خوب یادمه که مشت کرده بود و انگشت شصتش پیدا نبود. با اون وسیله س و ن و یه کم بهش تکون داد که کامل دستش رو باز کرد و من هر پنج تا انگشت کوچولوش رو با چشمای خودم دیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ادامه دارد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* خانم دکتر آزیتا صفار زاده فوق تخصص ز ن ا ن و ز ا ی م ا ن هستن و فلو شیپ نازایی از فرانسه. و واقعن واقعن واقعن من خوشحال و راضیم که تحت نظر ایشون بچه ام رو به دنیا آوردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* خانم الماسی رو همه می دونن که تشخیص ج ن س ی تش خیلی دقیقه و حرف نداره و درست پایان ماه سوم می گه که بچه چیه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 11:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahdoone&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>mahdoone</dc:creator>
<guid>http://mahdoone.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>30</title>
<link>http://mahdoone.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>ای روپوش سرمه ای دبیرستان... حالم ازت بهم می خوره.
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن. قوووووووووووووول می دم دیگه تراوین بازی نکنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 06:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahdoone&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>mahdoone</dc:creator>
<guid>http://mahdoone.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>29</title>
<link>http://mahdoone.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;EM&gt;مخاطب خاص:&lt;/EM&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند تا صبح از اون صبح برفی می گذره که با شوق کودکانه ام دویدم به سمتت؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادته؟ کلاه دخترک رو از سرش کشیدم. دخترک ترسید، نمی دونست تو دل اون دونه های سفید چه آتیشی با خودم میارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شازده کوچولو... قصه... رختخواب پیچ... یخچال... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز صدات تو گوشمه.. بدو بیا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزا چقدر هوای دلم برفیه!!؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزا چقدر هوای دلت تابستونیه!!؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 06:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahdoone&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>mahdoone</dc:creator>
<guid>http://mahdoone.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>28</title>
<link>http://mahdoone.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;می شه بپرسم ماه رمضونی این بوی پیاز داغ چیه که از صبح داره رو مخ من ساکسیفون می زنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 11:33:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahdoone&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>mahdoone</dc:creator>
<guid>http://mahdoone.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>27</title>
<link>http://mahdoone.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT color=#00cc00&gt;کوها &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;لاله زارن&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00cc00&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;لاله ها&lt;/FONT&gt; بیدارن&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;تو کوها دارن گل گل &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;آفتابو می کارن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;نه خارم نه خاشاک&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;زن و مرد بی باک&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;من آروم نگیرم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;اگر هم بمیرم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt; &lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/118922269/e71ffbc5/Sar_oomad.html&quot; target=_blank&gt;سر اومد زمستون&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;شکفته بهارون&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Jul 2009 10:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahdoone&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>mahdoone</dc:creator>
<guid>http://mahdoone.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>26</title>
<link>http://mahdoone.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>کلوچه بابا جونش رو که می بینه صدای خنده اش خونه رو پر می کنه. به بهادر حسودیم می شه. آخه همه زحمتا رو من می کشم چرا خنده های خوشگل مال بابا جونه؟
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلوچه من رو که می بینه عمیق و طولانی می خنده و چشماش محو می شن و ا ُ ا ُ ا ُ ا ُ ا ُ و اگه بهش نگاه نکنم مدام صداش رو بلندتر می کنه که توجه ام رو جلب کنه. بهادر بهم حسودی می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن. &lt;A href=&quot;http://zahra-hb.com/1388/02/a-childs-prayer/&quot; target=_blank&gt;این مطلب زهرا &lt;/A&gt;خدااااااااااااااااااااااااااااااس.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 20 May 2009 09:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahdoone&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>mahdoone</dc:creator>
<guid>http://mahdoone.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>25</title>
<link>http://mahdoone.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;حذف شد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://images-cdn01.associatedcontent.com/image/A2410/241061/300_241061.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 May 2009 12:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahdoone&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>mahdoone</dc:creator>
<guid>http://mahdoone.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>24</title>
<link>http://mahdoone.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>يک روز کارمند پستي که به نامه هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي کرد متوجه نا مه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه اي به خدا !&lt;BR&gt;با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند..در نامه اين طور نوشته شده بود :&lt;BR&gt;خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم که زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي مي گذرد.ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد.اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج مي کردم.يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کرده ام... اما بدون آن پول چيزي نمي توانم بخرم. هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم.تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من کمک کن... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد.نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتند.در پايان 96 دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند خوشحال بودند.عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت.تا اين که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيدکه روي آن نوشته شده بود: نامه اي به خدا ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود:&lt;BR&gt;خداي عزيزم. چگونه مي توانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا کرده وروز خوبي را با هم بگذرانيم. من به آنها گفتم که چه هديه خوبي برايم فرستادي... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان بيشرف اداره پست آن را برداشته اند ...!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این متن با ای میل بهم رسیده.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Apr 2009 19:47:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahdoone&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>mahdoone</dc:creator>
<guid>http://mahdoone.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>23</title>
<link>http://mahdoone.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;سال نو، روز نو مبارک. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.geocities.com/nbp300/norouz15L.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱. کلی نظم زندگی ریخت بهم تو این تعطیلات عید. با تولد کلوچه نظمی که به معنای واقعی وجود نداشت و به تازگی یه کم به هم عادت کرده بودیم و اوضاع دستمون اومده بود که اون هم از دست رفت. حالا دوباره باید سعی کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲. از دید و بازدیدهای از سر وظیفه متنفرم به همین دلیل هم سالهاس با یک سری از اقوام خودم که هیچ گونه علاقه ای به هم نداریم، رفت و آمدی ندارم اما امان از اونجاهایی که مجبورمون می کنن بریم و کسانی که مجبورمون می کنن تحمل کنیم. باید زورکی لبخند تخویل بدم و توی دلم قیافه ی خودمو بلانسبت به شکل یه خر گوش دراز تصور کنم و حرص بخورم. جالب اینه که یقین دارم اون بنده خدا هم که لبخند شکفته ی من رو می بینه هم من رو به شکل خر می بینه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳. پس فردا دخترک واکسن دو ماهگی داره و من کلی استرس دارم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۴. &lt;A href=&quot;http://tameshki.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;وبلاگ کلوچه خانم&lt;/A&gt; با چند تا عکس به روز شده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;35 روزگی راشا شکلاتی در جشن تولد&quot; hspace=0 src=&quot;http://i44.tinypic.com/k1utyo.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 04 Apr 2009 18:54:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahdoone&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>mahdoone</dc:creator>
<guid>http://mahdoone.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
