تبليغاتX
Lilypie Expecting a baby Ticker Dance me on and on

۵ شمبه رفتم سونوگرافی. صبح خیلی زود رفتم که خیلی معطل نشم، آخه سونوگرافی اطهری همیشه خدا غلغله اس. اولین نفر من بودم، دکتر که صدام کرد بهش گفتم می شه همسرم هم بیاد؟ گفت جلدی بدو صداش کن، بگو بیاد سؤال هم نکنه. با خوشحالی دویدم بهادر رو صدا کردم. اونم تقریبن از جاش پرید و اومد. دل توی دلم نبود به بهادر گفتم لطفن از روی مانیتور برام فیلم بگیر (چون من نمی تونستم مانیتور رو ببینم) که اونم ترسید از اینکه دکتره پشیمون بشه از اینکه راهش داده و فیلم نگرفت در نتیجه بهادر کاملن دیدش و من نه (از روی عکس سونوگرافی هم اصلن تشخیصش نمی دم) ... گفت دست و پاهای کوچولوش رو دیده و اینکه توی خونه ی کوچولوی تخم مرغ شکلش می چرخیده و وقتی دکتر می خواسته قدش رو اندازه بگیره دستگاهش رو روش فشار داده تا ثابت بمونه! صدای قلب کوچولوش رو که شنیدم دیگه نتونستم جلوی گریه ام رو بگیرم. وقتی بهادر رو می دیدم که اشک توی چشماش حلقه زده و روم رو ازش برگردوندم که بیشتر گریه نکنم، آخه از دکتر خجالت می کشیدم.. اون صدای قلب زیباترین صداییه که تا به حال شنیدم و لحظه لحظه از اینکه یه موجود فسقلی توی بطن من داره رشد می کنه بیشتر هیجان زده می شم.

خدایا کمکم کن مادر خوبی باشم.

پ.ن. یادم رفت بگم همه جیز نی نی عالیه، جفت هم سر راهش نیست. حدود یک هفته هم از چیزی که من فکر می کردم بزرگتره (من فکر می کردم ۱۳ هفته و ۲ روزشه که دکتر سونولوژیست گفت ۱۴ هفته و ۱ روزشه)

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط نازنين  | 

۱. روزنامه آفتاب یزد امروز نوشته بود: یه نوزاد فلسطینی که در هفته ی ۲۳ ام!!!!!!!!!!!!!!!!!! بارداری به دنیا اومده بوده رو به این خیال که مرده بردن سردخونه. بعد از ۵ ساعت که رفتن تحولیش بگیرن، دست پدر بزرگشو گرفته!!!!!!!!!!!!!!!!!! بنازم قدرتتو خدا.

۲. دیروز شبکه خبر یه خبر تصویری نشون داد از بچه نهنگ زخمی ای که قایق رو به جای مادرش گرفته بود و هی دورش می چرخید!!

۳. به شدت و به شدت و به شدت نسبت به داروی اشتباه و بیماریهای احتمالی فوبیا دارم. آخرین نسخه دکتر رو به ۲تا داروخانه نشون دادم تا مطمئن شم اولی اشتباه نداده باشه. اونم چی قرص آهن! تازه یه بار هم تلفنی از خاله بهادر که داروساز هستن، سؤال کردم.

۴. فردا برای اولین سونوگرافی می رم.

۵. به هیچ وجه دلم نمی خواد برم سر کار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط نازنين  | 

۱- چند روز پیش که داشتم با پدر شوهر جانم می رفتم خونه ی اونا، برای مادر شوهر جان اس ام اس دادم که "مامانی من و مامان نازنینم دارم با بابایی میایم اونجا نگرانمون نشی" بعد که رسیدم حضار کلی بهم خندیدن!!! یکی گفت همکار من ۶ ماهشه و معلومه که بچه اش پسره و اسمش هم بردیاس، بهش می گم مواظب بردیا باش می گه بابا این که هنوز ادم نیست!!!! اما به نظر من همین موجود یک سانتیمتری (که توی نی نی سایت نوشته قده یه تمشکه) کلی برای من و خودش آدمه و به شدت بهش علاقه مندم.

۲- بهادر از جمعه ی پیش رفته اهواز (یعنی ۱۰ روزه؟!!!!!!!) و به شدت داره به ما (دو نفریم دیگه، گفتم که تمشک کوجولو کلی آدمه) سخت می گذره.

۳- خدا دیروز بهم رحم کرد. پرده هال خونه ی ما چون به سمت خیابونه، پرده ی کلفتیه که دید نداشته باشه، روزا که می ریم سر کار به خاطر گلدونام پرده رو کنار می زنیم که نور داشته باشن و عصرا که بر می گردیم پرده رو می کشیم، دیروز صبح یهو دو نفری همکاری کردیم و زورمون زیاد شد و پرده از یه طرف از چوب پرده در اومد و آویزون شد!! عصر که رفتم خونه اجبارن نردبون آوردم و رفتم بالا که درستش کنم. کارم که تموم شد یهو اون بالا سرم گیج رفت و همه چی سیاه شد. به تنها چیزی که در کسری از ثانیه فکر کردم این بود که اگه بیفتم .... وااااااااااای خدای من ممکن بود چی بشه!!! خدایا خودت هدیه دادی، خودتم مراقبش باش.

۴- به شدت نفخ آزارم می ده، با اینکه دکتر گفته قرص دایمتیگون مشکلی نداره اما تا جایی که می تونم نمی خورم و عرق نعنا می خورم که خیلی هم ظاهرن ولی خب به شدت ناراحت کننده اس. همکارام فکر می کنن ادای بار*داری در میارم و شکم من شده سوژه ی خنده هاشون (البته به دلیلی که در بند ذیل به اون اشاره می شه جلوی خودم نمی خندن) 

۵- به علت بی خوابیهای شبانه به شدت عصبی و حساس شدم و به محض اینکه کسی با صدای حتا یه کم بلند باهام حرف بزنه می خوام به ۴ قسمت مساوی تقسیمش کنم!! (که در اکثر موارد همین کار رو هم می کنم!!) ۵ شمبه تو آرایشگاه داشتم این موضوع رو به آرایشگرم می گفتم که خانوم مسنی که صندلی کناری نشسته بود گفت دخترم گل گاو زبون بخور. وااااااااااااااااااای یهو ولوله ای تو سالن افتاد همه با هم گفتن وای نه نخوری زیر سه ماه گل گاو زبون باعث سق ط می شه!!!!!!!!!!!!! و کلی به اون خانوم هم اعتراض کردن که این چیزا چیه می گی؟ من هم جا خورده بودم هم دلم به حال اون خانوم سوخت آخه از کجا باید می فهمید که بار*دارم که بدونه نباید این نسخه رو می پیچید؟ فقط شنیده بود بی خوابی دارم دیگه.

۶- مامان و بابا و نوشین و خونواده اش امروز رفتن مشهد. قراره کلی برای سلامتی تمشک من دعا کنن و کلی خورده ریز کوچولو براش بیارن.

۷- روز ۴ شمبه همکار یکی از بخشای دیگه که به شدت انرژی منفی داره و آدمی هستش که به شدت به حسادت و بدخواهی معروف هستش (و اگه به چشم ندیده بودم باور نمی کردم) تو یه کیسه یه پودر سبز رنگ برای من آورده و می گه اینو بعد از غذا یه قاشق چای خوری بخور، برای نفخت مثل آب روی آتیشه. از یه فرسخی بوی زیره ی اون پودر تو بینیم بود، پرسیدم این چیه؟ زیره داره نه؟ گفت آره زیره که داره اما نه زیره ی معمولی، یه نوع زیره ی وحشیه که با نبات آسیابش کردم برات!!!!!!!! حالا چی تو اون ریخته بود خدا می دونه. رفتم طبقه ی خودمون تا کارمند خودم فهمید کیسه رو اون داده، زودی گرفت انداختش دور که یه وقت بوی اون هم بهم نخوره!!!!

 

پ.ن. به شدت و مدام دارم "ابی" گوش می دم اونم چند تا از آهنگهای قدیمیش که برام خاطرات بسیار زیاد و خوشایندی رو یادآوری می کنن. در همین راستا: "به غیر از دوستت دارم، به لب حرفی نشد جاری"

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط نازنين  | 

کلا دچار بی خوابی شدم. با اینکه صبح باید برم سر کار هنوز مثل جغد نشستم! البته ماجرا داره. همسایه بالایی ما دچار بیماری اعصاب هستش و اوایل که ما تازه اومده بودیم یه مدتی بیمارستان بستری بود و ظاهرا که بهتر شده بود اما الان مدتیه دوباره به هم ریخته بنده خدا. بروز بیماریش هم به این شکله که همه اش جیغ می زنه و به یه آدم خیالی فحش می ده و وسایل خونه اش رو می شکنه. اما با بقیه آدما به طور مشخص کاری نداره. امروز از صبح از اون روزا بود که این خانم در بحران کامل بود یعنی از صبح همه اش جیغ زد تا همین حالا. گاهی پنجره ی آشپزخونه رو باز می کنه و به سمت خیابون داد می زنه، الانه هم هی از طبقه چهارم (که خودش ساکنه) تا پایین می ره و برمی گرده و جیغ می زنه و گاهی یه چیزی که من نمی دونم چیه رو محکم می زنه به در آپارتمان و هر بار من رو ۳ متر از جام می پرونه.

من این وسط نگران عدس هستم. نکنه کوچولوی من دلش شور یزنه از اینهمه سر و صدا!

پ.ن. دیشب تو کتاب خوندم که قلب جنین در پایان هفته چهارم ضربان نسبی داره و  به تمام قسمتهای جنین خون می رسونه!!! قربون خدا برم با این خلقتش!!! کوچولوی من الان چشم و گوش و بینی نداره، اما یه قلب کوچولو داره!!! جوونه‌های کوچولویی هم دیده می شن که در آینده دست و پاهای نازشو تشکیل می‌دن!!! اندازه اش هم 6 تا 10 میلیمتره!!! یعنی به اندازه یک تخم سیب درختی!!!

پ.ن. لطفا راهنماییم کنید. یه کتاب می خوام که عکس یا نقاشی جنین رو در هفته های مختلف داشته باشه. دلم می خواد بدونم در هر هفته چه شکلیه و چه مشخصاتی داره اینی که دارم اولا به زبان انگلیسیه که طبیعتا مطالعه اش کندتر انجام میشه و دوما خیلی کلی راجع به جنین حرف زده و بیشتر راجع به مادره. لطفا اگه چنین کتابی سراغ دارید بهم بگید.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط نازنين  | 

شنبه شب وقتی در کمال ناباوری دو تا خط پررنگ رو دیدم نمی دونستم باید چی کار کنم! فقط می دونستم در همون لحظه انگار دو تا بال درآوردم. بدو بدو رفتم بالاسر بهادر که پای سیستمش داشت کار می کرد و گفتم این چند تا خطه؟ - دوتا! یعنی چی؟ - نمی دونم! اصلا این چی هست؟ دو تا خط یعنی مثبت، حالا فهمیدی؟ بهادر یه کم با ناباوری دو تا خط پررنگ رو نگاه کرد و بغد گفت ولش کن، دلتو به این خوش نکن عزیزم. شاید اشتباه باشه، فردا برو آزمایش بده.

تا فردا ساعت ۷ به من و بهادر و خاله نهال چی گذشت بماند. وقتی جواب مثبت رو گرفتیم و خانوم کارمند آزمایشگاه گفت مبارکه، رنگ دنیا برام عوض شد.

اولین اس ام اس رو به خاله نهال دادم، خاله نهالی مرسی که پا به پام تو اضطرابم شریک بودی. بهادر فاصله ی آزمایشگاه تا خونه رو فقط می خندید و اول به پدرش زنگ زد، چون تو شرکت نتونسته بود جلوی دهنشو بگیره و موضوع رو لو داده بود. بعد به مامانش. بعد به مامان من. همه اش هم می گفت خودم باید بگم. به خواهرام و خواهرش هم من زنگ زدم و کلی همه ی این آدما جیغ زدن و تبریک گفتن. بهادر پیشنهاد داد که بریم خونه ی سانازینا. یه زنگ زدیم و گفتیم نزدیکاتونیم می خوایم یه سر بزنیم و رفتیم پیششون همراه با جواب آزمایش و کلی هم اونا ذوق زده شدن و بهادر به سلامتی نی نی (که من الان بهش می گم عدس) شام مهمونمون کرد.

خلاصه اینجوریه که من الان در هفته ی ششم بار*داریم هستم. دکتر هم گفته همه چیز مرتبه.

دو روز گذشه رو خیلی خیلی نفخ داشتم. هر چی هم می خورم حالت تهو*ع می گیرم. شکمم هم انگار منتظر این خبر بود تا بزرگ شه! به طرز عجیبی بزرگ شده (که فکر می کنم ناشی از نفخ باشه) به خودم قول دادم حرف هیچ کس به جز مامانم و مادر شوهرم و خاله نهال رو گوش ندم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 7:24 بعد از ظهر  توسط نازنين  |