تبليغاتX
Dance me on and on
کلوچه بابا جونش رو که می بینه صدای خنده اش خونه رو پر می کنه. به بهادر حسودیم می شه. آخه همه زحمتا رو من می کشم چرا خنده های خوشگل مال بابا جونه؟

کلوچه من رو که می بینه عمیق و طولانی می خنده و چشماش محو می شن و ا ُ ا ُ ا ُ ا ُ ا ُ و اگه بهش نگاه نکنم مدام صداش رو بلندتر می کنه که توجه ام رو جلب کنه. بهادر بهم حسودی می کنه.

پ.ن. این مطلب زهرا خدااااااااااااااااااااااااااااااس.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط نازنين | 
حذف شد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط نازنين | 
يک روز کارمند پستي که به نامه هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي کرد متوجه نا مه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه اي به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند..در نامه اين طور نوشته شده بود :
خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم که زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي مي گذرد.ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد.اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج مي کردم.يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کرده ام... اما بدون آن پول چيزي نمي توانم بخرم. هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم.تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من کمک کن...

 کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد.نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتند.در پايان 96 دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند...

همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند خوشحال بودند.عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت.تا اين که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيدکه روي آن نوشته شده بود: نامه اي به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود:
خداي عزيزم. چگونه مي توانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا کرده وروز خوبي را با هم بگذرانيم. من به آنها گفتم که چه هديه خوبي برايم فرستادي...

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان بيشرف اداره پست آن را برداشته اند ...!!!

 

این متن با ای میل بهم رسیده.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط نازنين | 

 

سال نو، روز نو مبارک.

 

 

۱. کلی نظم زندگی ریخت بهم تو این تعطیلات عید. با تولد کلوچه نظمی که به معنای واقعی وجود نداشت و به تازگی یه کم به هم عادت کرده بودیم و اوضاع دستمون اومده بود که اون هم از دست رفت. حالا دوباره باید سعی کنیم.

۲. از دید و بازدیدهای از سر وظیفه متنفرم به همین دلیل هم سالهاس با یک سری از اقوام خودم که هیچ گونه علاقه ای به هم نداریم، رفت و آمدی ندارم اما امان از اونجاهایی که مجبورمون می کنن بریم و کسانی که مجبورمون می کنن تحمل کنیم. باید زورکی لبخند تخویل بدم و توی دلم قیافه ی خودمو بلانسبت به شکل یه خر گوش دراز تصور کنم و حرص بخورم. جالب اینه که یقین دارم اون بنده خدا هم که لبخند شکفته ی من رو می بینه هم من رو به شکل خر می بینه.

۳. پس فردا دخترک واکسن دو ماهگی داره و من کلی استرس دارم.

۴. وبلاگ کلوچه خانم با چند تا عکس به روز شده.

35 روزگی راشا شکلاتی در جشن تولد

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط نازنين | 
با شروع سال نو:

یادم باشه سر سفره هفت سین گریه نکنم.

یادم باشه یه کم بیخیال باشم و مسایل رو برای خودم بزرگ نکنم.

یادم باشه گلدونا رو به موقع آب بدم.

یادم باشه به خودم این امتیاز رو بدم که با کلوچه بریم چند روز جایی که دلم آرومه بمونیم.

یادم باشه اونایی رو که بهم بدی کردن ببخشم. (هر چند نمی تونم فراموش کنم، شاید اصلن نتونم ببخشم)

یادم باشه یه کم بیشتر به فکر پس انداز باشم.

یادم باشه از لحظه لحظه ی بزرگ شدن دخترکم لذت ببرم.

یادم باشه مثل هر سال از چهارشمبه سوری متنفر باشم.

یادم باشه پدر و مادر پیری با ۶۰-۷۰ کیلومتر فاصله چشم انتظار من و عسلکم هستن.

یادم باشه لذتهای کوچیک رو از خودم و خانوادم نگیرم.

یادم باشه پنج شمبه ها تو هیچ نقطه ای از دنیا به غیر از خونه ی عشق خودم نباشم.

یادم باشه ورزش کنم.

یادم باشه اضافه وزن باقی مونده رو زود کم کنم.

یادم باشه کمتر گریه کنم.

.

.

.

پیشاپیش سال نو همه مبارک.

 

پ.ن. اینا هیچکدوم به هم ربط نداشت اما واقعن می خواستم یادم باشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط نازنين |