![]() |
![]() |
|
|
خاطرات ز ا ی م ا ن - قسمت دوم از بیمارستان مهر اومدم بیرون و به همه زنگ زدم. به دوستم ساناز که یه پسر دسته گل داره گفتم خیال نکنی دخترم رو می دم به پسرتا!!! و و و اینو یادم رفت بگم که تا این مرحله فقط یک بار توسط دکتر ص ویزیت شده بودم اونم توی خود بیمارستان صارم بود و آدرس مطبشون رو گرفته بودم چون خلوت تر بود و من راحتتر بودم. و با اینکه می خواستم تا پایان ح ا م ل گ ی تحت نظر هر دو دکتر باشم اما خب با کار سنگینی که من دارم (بهتره بگم داشتم، فعلن که خانه نشینم) و کارای سیسمونی و نظافت خونه، اجازه و وقت این کار رو بهم نداد. تا اواخر نظر من و خانم دکتر روی طبیعی بود اما ۲۲ دی رفتم برای س و ن و و با اتفاق عجیبی روبرو شدم! متخصص س و ن و تا جنین رو دید گفت این که ۳-۴ روز دیگه به دنیا میاد! وحشت کرد و نیم خیز شدم و گفتم امکان نداره، من تازه هفته ۳۳ هستم!!!!! (وحشت کردم چون هنوز اتاق راشا کامل چیده نشده بود، حتا تخت و کمدش رو قرار بود ۲-۳ روز دیگه بیارن) جواب س و ن و چند تا سن مختلف برای جنین تشخیص داد! بر طبق سن و آخرین تاریخ پ.. ۳۳ هفته و ۵ روز. بر اساس دور سر ۳۹ هفته و ۱ روز!!!!!!! سه تا سن دیگه هم داشتیم ۳۴ هفته و ۶ روز، ۳۶ هفته و ۱ روز و ۳۵ هفته و ۱ روز!!!!!!!!!!!!!!!!!!! برای ما خیلی عجیب و ترسناک بود مخصوصن دور سر جنین، اما برای دکترا نه، ظاهرن اتفاق شایعی بود. اونقدر من و بهادر ترسیده بودیم که دکتر فاصله ی دو نیم کره ی مغز رو اندازه گرفت و گفت طبیعیه و در نهایت گفت مبنای تعیین سن در این سن جنین طول استخوان ران هستش که مال جنین ما ۳۶ هفته و ۱ روز بود. دکتر گفت به خاطر اینکه دور سر بچه بزرگه به احتمال خیلی زیاد باید س ز ا ر ی ن بشی و این من رو خیلی ناراحت کرد. اونقدر این تغییر برنامه بهم استرس وارد کرد که با صحبتایی که کردیم به این نتیجه رسیدیم که بهترین کار اینه که تا هفته ی آخر صبر نکنیم تا ببینیم می شه یا نمی شه و در نهایت ۱۷ بهمن که یه روز پنج شمبه بود تاریخ س ز ا ر ی ن تعیین شد. و نظر دکتر این بود که به جای صارم بریم بیمارستان پیامبران. یعنی کادر و امکانات اتاق عمل پیامبران هم به شدت مورد تأیید دکتر بود و فقط به لحاظ هزینه برای ما بهتر بود. چون پیشنهاد رو خود دکتر داده بود ما هم اعتماد کردیم و قبول کردیم. من تا ۲۹ دی یعنی ۱۸ روز قبل از تولد راشا سرکار رفتم و دکتر که تا اون موقع مرتب می گفت بهتره دیگه نری دیگه به صدا دراومد و گفت مگه چند بار می خوای بچه دار بشی؟ و نامه استراحت مطلق من رو نوشت و من رسمن از ۳۰ ام نرفتم شرکت. جریان بیمارستان یه کم طولانیه، می ذارم برای پست بعد. ادامه دارد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 8:59 قبل از ظهر توسط نازنين |
|
|
خاطرات ز ا ی م ا ن - قسمت اول:
دی ماه سال ۸۶ یادتونه یه دو سه روزی برف شدید اومد و تهران تعطیل شد؟ حتا جاده ها هم بسته شد علی الخصوص اتوبان قزوین. اون موقع من به ح ا م ل ه بودنم مشکوک شدم. بهادر هم چندین روز بود که مأموریت بود. ب ی ب ی چ ک هم جوابش منفی بود اما اعتماد نکردم و توی اون برف و یخبندون با ترس و لرز از خونه در اومدم و رفتم آزمایشگاه... جواب منفی بود. چند روزی حالم بد بود. گذشت تا اوایل سال ۸۷... ۲ ماهی بود خیلی دست و پام ورم می کرد! آزمایشی که داده بودم گفت که رماتیسم دارم!!! اما قرار شد اول برای بیماری دیگه ای (ع ف و ن ت ا د ر ا ر ی) دارو بده و اگه خوب نشدم بیمارستان بستری بشم برای کنترل رماتیسم. من هم دارو ها رو مصرف کردم و مجددن آزمایش دادم. پنج شمبه سی خرداد منزل مادر شوهرم بودیم. زن دائی بهادر بهم گفتن نازنین ورم دست و پات خوب شد؟ و وقتی گفتم نه گفتن نکنه ح ا م ل ه ای؟ دیدی خانمای ح... ورم می کنن؟ خندیدم و گفتم نه خاله خوشحال نشین خبری نیست اگه ح... بودم که حالا خودم هیچی اما دکتر فوق تخصص باید توی این دو ماه می فهمید. روز شمبه بردم جواب آزمایش رو نشون دکترم دادم. گفتن خوشبختانه رماتیسم نبوده و با داروهای عفونت ... نتیجه ی آزمایش نرمال شده. اما دست و پای من هنوز هم ورم داشت! باز به مدت کم همون دارو رو تکرار کردن. وقتی اومدم سوار تاکسی بشم یه آن یاد حرف زن دائی افتادم و یه چیزی انگار تو دلم تکون خورد! سر راه دو تا ب ی ب ی چ ک گرفتم و رفتم خونه. دیگه تا لباس عوض کردم تندی دویدم و امتحانش کردم و در کمال ناباوری دو تا خط کاملن واضح شکل گرفت! برای من که دیوانه وار بچه دوست دارم و دلم می خواست بچه داشته باشم واقعن در تعریف نمی گنجه که اون موقع چه حالی داشتم! یعنی قلبم از شدت تپش داشت از جاش در میومد! دویدم بیرون و نوار رو به بهادر نشون دادم. که در این پست قبلن راجع بهش نوشته بودم. یه ساعت بعد دوباره چک کردم بازم دو تا خط پررنگ و تا خود صبح بین خواب و بیداری بودم و صبح فرداش آزمایش و عصر جواب مثبت و خوشحالی زاید الوصف من و بهادر و خانواده ها (نه اینکه اونها خیلی به فکر بچه باشن ها اما از خوشحالی من همه خوشحال بودن، همه ی اونایی که من رو می شناختن می دونستن در پوست خودم نمی گنجم) با مراجعه به دکتر مشخص شد که در هفته ی پنجم هستم. تا ماه پنجم تحت نظر دکتری بودم که یکی دو سالی بود که بیمارش بودم اما دلم می خواست طبیعی بچه ام رو به دنیا بیارم و این آقای دکتر فقط س ز ا ر ی ن می کرد. کلی تحقیق کردم تا فهمیدم بیمارستان صارم اجازه ی حضور پدر رو می دن بعدم کلی تحقیق کردم تا بهترین دکتر اونجا رو پیدا کنم. "خانم دکتر آزیتا صفار زاده" * دیگه همه ی مراحل یکی یکی طی شد و من خوشحال و راضی مشغول کار و جمع و جور کردن سیسمونی. روزی رو که رفتم بیمارستان مهر پیش خانم الماسی * برای س و ن و هیچ وقت یادم نمی ره. دوشمبه بیست و پنجم شهریور و من ساعت دو باید بیمارستان می بودم. ماه رمضون بود، بهادر لحظه ی آخر براش کار مهمی پیش اومد و من دیگه به کسی دسترسی نداشتم و مجبور شدم تنها برم. وقتی خانم الماسی گفت خبببببببب این جوجه خانم حالش چطوره دنیای من همون مونیتور کوچیکی بود که بالای سرم بود و اون خطوط و حجم سیاه و سفید. یکی یکی انگشتاش رو برای شمرد و قربون صدقه ی یکی یکی انگشتاش و مشت دستش رفتم. دست چپش رو خوب یادمه که مشت کرده بود و انگشت شصتش پیدا نبود. با اون وسیله س و ن و یه کم بهش تکون داد که کامل دستش رو باز کرد و من هر پنج تا انگشت کوچولوش رو با چشمای خودم دیدم. ادامه دارد... * خانم دکتر آزیتا صفار زاده فوق تخصص ز ن ا ن و ز ا ی م ا ن هستن و فلو شیپ نازایی از فرانسه. و واقعن واقعن واقعن من خوشحال و راضیم که تحت نظر ایشون بچه ام رو به دنیا آوردم. * خانم الماسی رو همه می دونن که تشخیص ج ن س ی تش خیلی دقیقه و حرف نداره و درست پایان ماه سوم می گه که بچه چیه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط نازنين |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
عمومی شخصی بارداری |
| پیوندها |
|
BahadorPix راشا،تمشک کوچک ما (راجع به ستاره ی کوچکی که در دل داشتم) |
|
RSS
|