![]() |
![]() |
|
|
مدت خیلی زیادی ه که اینجا ننوشتم اما گاهی واقعا دلم می خواد بنویسم. این ه باز آب و جارو دست گرفتم و گرد و خاکش رو روفتم. نشستم کل آرشیو وبلاگم رو از روز اول تا حالا خوندم. تولد برادرزاده ام، خاطرات مشترک با دوستانم، خونه های مختلفی که این چند سال بودیم .... یه چیزی برام خیلی واضح و روشن ثابت شد که با تولد دخترکم انگار من هم از نو متولد شدم. الان که نوشته های قدیمی رو می خونم یادم نمیاد سبک نگارش این چنینی داشته باشم یا اینکه کی چنین سبکی داشتم. هرچی هست انگار بزرگ شدم، بالغ شدم. انگار ۱۸ ماهه شدم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط نازنين |
|
|
مخاطب خاص:
چند تا صبح از اون صبح برفی می گذره که با شوق کودکانه ام دویدم به سمتت؟ . یادته؟ کلاه دخترک رو از سرش کشیدم. دخترک ترسید، نمی دونست تو دل اون دونه های سفید چه آتیشی با خودم میارم. . شازده کوچولو... قصه... رختخواب پیچ... یخچال... . هنوز صدات تو گوشمه.. بدو بیا. . این روزا چقدر هوای دلم برفیه!!؟ . این روزا چقدر هوای دلت تابستونیه!!؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط نازنين |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
عمومی شخصی بارداری |
| پیوندها |
|
BahadorPix راشا،تمشک کوچک ما (راجع به ستاره ی کوچکی که در دل داشتم) |
|
RSS
|